|
I'm waiting for sunrise . . . فکرای خوب ِ تخمی نکنید . فقط مامان ِ جـ.ـنده ام هوس ِ عکاسی از رود ِ تایمز در طلوع ِ آفتاب کرده و چون تنهایی میترسه ، من باید تمام ِ شب رو بیدار بمونم تا کله ی صبح همراهیش کنم . + جوهر روی کیبورد ریخته شد درجمعه 15 آبان1388 18:15 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |
اشک هام رو وقتی اونی که باید باشه ، نیست تا پاک کنه و بذاره یه دل ِ سیر خالی بشم توی بغلش ، و بذاره پُر شم از عطر ِ ناز ِ تنش ، من مجسمه ی سنگی ِ شاید-متحرکی بیشتر نیستم . . . منم و سکوت و اشک و دود و خاطره . + جوهر روی کیبورد ریخته شد درجمعه 15 آبان1388 18:12 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |
بعضی از اشتباهات در تاریخ برای حرکت به جلو لازمه . . . اما برای چی ؟ آخرش چی میشه ؟ هیچ وقت هیچ چیز قرار نیست کامل باشه چون ما آدمیم و این دنیا هم اصطکاک داره . پس به چه هدفی ؟ + جوهر روی کیبورد ریخته شد درجمعه 15 آبان1388 18:9 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |
مدت ِ زیادیه دارم هر چند شب یه بار ، خواب ِ پرواز میبینم . بدون ِ بال . فقط مثل ِ بازی های کامپیوتری ، وقتی معمولی می پـَرَم ، می تونم با اراده ی خودم ارتفاع بگیرم . و هستم . اما کسی من رو نمیبینه . . . خوبه ها ! درسته که از کابوس های قبلی بهتره اما وقتی ۱۰-۱۲ ساعت مدام در حال ِ پریدن و پرواز و دویدن و مسیر یابی از طریق ِ کد پستی (!) باشی ، خسته میشی خب . و وقتی با خستگی از خواب بلند میشی ، معلومه که سر درد میگیری ! و وقتی به خاطر ِ کم بود ِ وقت ، با شکم ِ خالی ، ونلافکسین رو میندازی بالا و یه سیـــگار روش ، نتیجه ی حاصله میشه این که هم سر درد داری و هم دل درد ! + جوهر روی کیبورد ریخته شد درپنجشنبه 14 آبان1388 16:25 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |
چیز هایی هست که وقتی به وجود بیاد دیگه از بین نمیره . مهم ترین علتش هم گذشته ی آدماست چون هیچ وقت پاک نمیشه . . . مثه خستگی ِ من و امثال ِ من . مثل ِ نفرت ِ من از دنیا اما بی دلیل ادامه دادن به این زندگی . مثل ِ آرزوی رهایی ، پرواز ، مرگ ، فراموشی . + جوهر روی کیبورد ریخته شد درپنجشنبه 14 آبان1388 16:18 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |
دیشب ، شب بود . امروز شب بود . یه دو ماهی میشه که همه ی روز ها شبه . . . و تنها نور ِ روشن ، فندک بود و آتیش ِ سیـــگار و بازتاب ِ اونا از توی آب ِ چشم های من . هنوز همیشه همه جا شبه .
+ جوهر روی کیبورد ریخته شد درسه شنبه 12 آبان1388 16:57 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |
دقیقا همین اسفند ِ پارسال بود . اینقدر پی ِ خودکشی بودم که فک نمی کردم به سال ِ ۸۸ برسم . اما رسیدم . متاسفانه ! و بعدش دیگه قوی تر فکر نمی کردم که برسم به هشتم ماه ِ آبان ِ این سال . و بازم به نحوی تخماتیک رسیدم . . . یادش نه به خیر . روز ِ ۷/۷/۷۷ بود . با مامان ِ جنـ.ـده ام نشسته بودیم خونه ، برنامه ی نیم رخ نیگا می کردیم . فَ فَ می گفت : امروز هَپت ِ هَپت ِ هَپتاد و هـَپته . و ما می خندیدیم . و من مدت ها به این فکر می کردم که کِی هشت ِ هشت ِ هشتاد و هشت میاد ، تا باز یکی مسخره اش کنه و ما بخندیم ؟ و هرگز ، هرگز ِ هرگز ، فکر نمی کردم توی اون (این) دوره ، خندیدن از یادم بره . + جوهر روی کیبورد ریخته شد درسه شنبه 12 آبان1388 16:44 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |
وقتی من میگم مــُرده ام ، دیگه شماها خفه شین و نگین که نه . افسردگیم زده بالا ؟ به تخمم . به من چه ؟ مـــُرده ام دیگه . مـــُرده . چشمام وازه ها ! اما دنیا یه پَره مِه داره . انگار ِ این فیلمای تخمی که یارو داره خوابش رو (یا خاطراتش رو ) تعریف می کنه . نگو چرا خواب و خاطره یکیه . نگو . نپرس . چون یکیه . آره داداش ِ من . دنیام مــُرده اس . همه مــُرده ان . صبح به صبح واس خاطر ِ این کلاسای مادر جـ.ـنده پا میشم ، بعد نیم ساعت پیاده روی و ترن سواری روی ابر ها . د ِ نمی فهمین دیگه . . . نمی خواد بمیرید . همه تون واسه هم خوبید . میشه فقط من رو بکشید ؟ + جوهر روی کیبورد ریخته شد درسه شنبه 12 آبان1388 16:38 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |
مُردم . مــَردم مـُردم . . . دلم تنگ ِ یه چیزیه . دلم بهونه می خواد . دوباره بی خوابیم شروع شده . دوباره نمی تونم بفهمم چیزی که توی ذهنمه کابوسم بوده یا جزوی از خاطرات ِ تخمی تخیلی ِ خودمه . هوس کردم برم بیابون ، بی وقفه هوار بکشم . اون قدر که از کمبود ِ انرژی همون جا ولو شم . حوصله ی هیچی ( بلا استثنا هیچی ) رو ندارم . یکی میشه بهم بگه من چرا اینقدر احمفم ؟ این رفیق ِ جدید ِ من حتی نمی دونه خستگی ِ روحی یعنی چی .
+ جوهر روی کیبورد ریخته شد درسه شنبه 28 مهر1388 17:9 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |
تو باید کسی باشد که بشود ساعت ها پیشش سکوت کرد و لذت برد . . تو ... کسی نفرتم رو می فهمه از اینکه ما آدما اینقدر به هم نیازمندیم و داریم به طور ِ مداوم از هم فرار می کنیم . و من متنفرم از این احساس های تخمی تخیلی ای که توی بودن و نبودنشون قدر ِ پشم نقش ندارم . اما هنوز می خوام که یکی باشه . من سرم رو بذارم روی شونه هاش . بی تمنا بغلم کنه . منم آروم بگیرم . منم بمیرم . [ خودم به خودم می گم ] : ای روزگار ! یادته درست یک سال ِ پیش یکی بود که بی هیچ غروری حاضر بود وقت ِ تنهاییش رو با تو قسمت کنه . یادته جمله هاتون با هم یکی بود . یادته اونم مثه خودت آرزو می کرد سر بذاره توو بغلت و بمیره ؟ و یادته هیچ کدوم نمی دونستین چرا دارین ادامه میدین به همه ی این مزخرفات اما میدادین . و یادته پایان ِ ماجرا ؟ [ جواب آمد از سوی خودم ] : نمی خوام یادم بیاد . نه . کــُس ننه . نمی آد . من هیچی یادم نمی آد . برو بذار با سیــگارم بسوزم . + جوهر روی کیبورد ریخته شد دردوشنبه 27 مهر1388 20:57 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |
این احمقانه نیست که توی ایران آدما دنبال ِ سیـــگار ِ اصل می گردن و اینجا ایرانی ها همه دنبال ِ سیـــگار ِ خارج شده از وطن ؟ . . خب البته تفاوت ِ عجیب ِ قیمتشون هم بی اثر نیست . اما بازم احمقانه اس . + جوهر روی کیبورد ریخته شد دردوشنبه 27 مهر1388 19:25 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |
اسمش اینه که همه آدمیم . به جون ِ خودم تنها شباهت ِ ما ایرانی ها با مردم ِ کشور های پیشرفته ی دنیا ، فقط اینه که هر دو نفس می کشیم و نیاز به دستشویی داریم . همین . . . که البته نوع ِ توالت رفتنمون هم کلی توفیر داره . کلا که هیچی . بشاش به زندگیت . و بدون که یکی قبل از تو به طور ِ کامل شاشیده روی خودت و زندگیت . + جوهر روی کیبورد ریخته شد دردوشنبه 27 مهر1388 19:18 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |
مدتیه که سیـــگار هام دیگه طعم ِ سیـــــــــــــــگار نمیدن . . . گلوم عادت کرده . دیگه طعمی نداره . دیگه نمی سوزونه . فقط نمی دونم چرا وقتی داغونم و دو تــــا رو به سرعت پشتِ سر ِ هم می کشم ، حالت ِ تهوع میگیرم ؟! + جوهر روی کیبورد ریخته شد دریکشنبه 26 مهر1388 4:39 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |
وقتی یکی بهت میگه که حاضره همه کار برات بکنه ، منظورش اینه که در صورت ِ لزوم ، حاضره هر کاری بکنه . . . دقت کن . در صورت ِ لزوم . این به این مفهوم نیست که اگه یارو واسه رفع ِ بی حوصلگیت از درخت بالا نرفت ، بگی که خالی بسته . از این جمله های تخمی بدم میاد اما آدما ! بی دلیل علاقه ی کسی رو زیر ِ پاهاشون له و لورده نکنین . + جوهر روی کیبورد ریخته شد دریکشنبه 26 مهر1388 4:36 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |
نشسته بودیم توی یه جمع ِ مثلا آشنا ،
نیمه مست . بحث شد سر ِ روح . مادر ِ جنـــ.ـده مون فرمود : چرا این روح ها فقط شب ها دیده میشن . روزا کجان ؟ گفتم : روح ، به اون تعریفی که شما دارین ، اگه روز هم بیاد بیرون ، به خاطر ِ زیادی ِ نور دیده نمیشه . ( این عین ِ جمله ام بود ) یارویی از آنسوی میز ناگهان فرمود : یهو یاد ِ الهی قمشه ای افتادم . ( منظورش این بود که شبیه ِ اون شده بودم یه لحظه ) . . و من شک کردم که آیا دارم کچل میشم ؟! دارم نگران ِ خودم میشم . + جوهر روی کیبورد ریخته شد درپنجشنبه 23 مهر1388 12:28 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |
خسته ام اما هنــــــــوز از پای ننشسته ام . . . نمی دونم چرا واقعا ! شاید چون سرعت ِ ترن های اینجا دم ِ ایستگاه اون قدر نیست که درست و حسابی آدم بکشه . به هر حال یعنی هنوز راهی نیافته ام برای خود کشی . پس زنده ام . هنـــــوز ! + جوهر روی کیبورد ریخته شد درچهارشنبه 22 مهر1388 10:7 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |
خسته ام . اینترنت هم دارم دیگه . اما خسته ام . از تمام ِ آدمای دنیا طلب کارم . ازشون زندگیم رو طلب دارم . . . آره حسودیم میشه . مثه زن ها حسودیم میشه . که بقیه خشگلن . که بقیه مجبور نیستن هر صبح و هر شب قرص ِ ضد ِ افسردگی ِ سه حلقه بخورن تا پاچه نگیرن ، تا اخم نکنن . تا بی خودی گریه شون نگیره . حسودیم میشه که می تونن توی بغل ِ هر کس آروم بگیرن . که مشروب سر خوششون می کنه . که تکلیفشون با خودشون مشخصه که دگر جنس بازن یا هم جنس باز . که دوست دارن هر شب ســ.ـکس کنن . حسودیم میشه که می تونن حرف بزنن راجع به هر موضوع ِ کُس شعری و بخندن . آره . حسودیم میشه که هر شب کابوس نمی بینن . حسودیم میشه که مجبور نیست برای خواب اون قرص ِ ضد ِ تشنج رو بخورن وگرنه می لرزن مثه گربه ی خیس . من حسودیم میشه به اون بچه ای که قرصای پدر بزرگ ِ کـ.ـیریش رو می خوره و میمیره . من به تمام ِ مُرده های این عالم حسودی می کنم . که مجبور نیستن برای این زندگی ِ تخمی جون بکنن وگرنه تخمی تر میشه . حسودیم میشه به نویسنده ی اون وبلاگ های تخمی-عاشقانه ی غمناک که دارن واسه چیز فرند ِ رفتشون کُس می نویسن . چون نشون میده که یه زمانی توی زندگیشون خوشبخت بودن و الان دلشون برای اون لحظه های عالی ِ با هم بودن تنگ شده . چون یه مشت خاطره ی معرکه دارن که می تونن گاهی با فکر کردن بهشون آروم بتمرگن روی تخت و آرامش بگیرن . حتی برای دو ساعت . حسودیم میشه که مشکل ِ عصبی ندارن . حسودیم میشه به همه چون من نیستن .
+ جوهر روی کیبورد ریخته شد درسه شنبه 21 مهر1388 12:17 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |
سردرد و سر گیجه ی خفیف ِ اولین سیـــگار ِ صبحگاهی ، شاید یکی از تنها چیزایی باشه که هنوز عاشقشم . . . وقتی که زود تر از ساعت از خونه میزنی بیرون ، واسه اینکه در آرامش و این باد ِ نفرت انگیز ِ قوی ، سیـــگارت رو بکشی . یه حسی بهت دست میده . انگار که مــُردی . انگار که دیگه جزوی از جمیعت ِ رو به افزایش ِ کره ی زمین ِ نسبتا گرد نیستی . و این خوبه . اما نه این قدر خوب که حال ِ دائم الداغونت رو خوب کنه .
+ جوهر روی کیبورد ریخته شد درجمعه 17 مهر1388 12:7 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |
با کوچیک ترین شباهت ِ اون آدم به شازده کوچولوم ، برگشتم به همون آدمی که پارسال بودم . دقیقا همون . و تازه کمی هم بدتر . انگار نه انگار که قرصای اون دکتر ِ مادر به خطا قرار بود اثری بکنه . . . حتی از تختم نمی تونستم بلند شم . دو روز بود بوی غذا که میشنیدم می خواستم بالا بیارم . فقط قهوه می خوردم و آب هندونه . و زل می زدم به یه نقطه بی هدف . خوب نیستم . جماعت ِ احمق ( حالا با چند تا استثنا ) ، من خوب نیست حالم . ولی الان بهترم . نمی دونم چرا بهتر شدم اما بهترم . و این احمقانه اس . اونم احمقانه بود . همه چیز احمقانه اس . کــــــــــ.ـــــــــــیـــــــــــــــــــــــــر ! + جوهر روی کیبورد ریخته شد درجمعه 17 مهر1388 12:3 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |
دوباره ! تخمی ام . تخمی ای . تخمی بود . . . کیــ.ـری ام . کـیـ.ـری ای . کیـ.ـری بود اون . نمی فهمی منظورم رو ؟ تقصیر ِ خودته . نه ! حرفا و کلمه ها کامل ان . ناقص تویی . منم . اونه . خدا ! کــ.ـیرم توی همه ی بی نهایت سوراخت . + جوهر روی کیبورد ریخته شد دردوشنبه 13 مهر1388 17:8 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |
یعنی این داستان ِ فراموش کردن ِ شازده کوچولوی بزرگم سر ِ دراز دارها ! . . به جون ِ خودم نباشه ، به جونِ شما ، من دیگه داشتم فراموشش می کردم مــُر اُر لــِس . ولی نشد دیگه . چرا باید من امروز آدمی فتوکپی ِ اون رو ببینم ؟ چرا ؟ چرا اون باید به این شدت شبیه ِ اون باشه ؟ چرا باید قیافه اش ، صداش ، اخلاقش ، کلماتش ، وجودش مثه اون باشه ؟ چرا باید همون جوری با من رفتار کنه ؟ چرا باید مثه اون علف بکشه ؟ چرا باید خوره ی سیـــگار باشه ؟ چرا باید دستاش همون دستاش شازده ی من باشه ؟ لعنت به من ! نمیشه . بسه دیگه ! من دارم چه غلطی می کنم تو این کشور ؟ بمیرید . همه تون بمیرید . خفه شین .
+ جوهر روی کیبورد ریخته شد دردوشنبه 13 مهر1388 17:0 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |
من الان خوشبختم . همه چیز دارم . قرصام رسید . سیـــگار می کشم در آرامش (حدودا) مشروبم به راهه . دارم توی این کشور ِ پیشرفته قدم می زنم . این رو دارم . اون رو هم دارم . . . و این کافیه . آره . این کافیه . من خوبم . حتی یادم نمی آد واسه چی دو-سه روز پیش حالم خوب نبود . آره ! آره ! قرصا معجزه می کنن . اما نمی دون چرا حس می کنم حافظه و آی کیوم رو وقتی که هنوز اثرشون توی بدنمه ( یعنی تمام ِ روز ) ضعیف می کنن . فقط حس می کنم ! خــــــــوبــــــه . و مهم هم نیست که نمی فهمم توی این کلاسای مسخره ام دارن به زبون ِ شیرین ِ اینگیلیسی ، چه کـُس شعری بلغور می کنن . نمی دونم . اصلا مگه چیزی هم هست که مهم باشه ؟ + جوهر روی کیبورد ریخته شد دریکشنبه 12 مهر1388 23:19 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |
من دلم واسه یه چیزایی که دیگه خودمَم نمی دونم چی ان تنگه .
من ، دلم یکی رو می خواد که من رو بدرکه . ( تیریپ ِ شاد وسط ِ این غم بازار ) من دلم بغل ِ یکی رو می خواد که برم توش و بمیرم همون جا . من می خوام روی سنگ ِ قبر ِ مسخره ام ، هیچ نکته ی خوبی نباشه که از من بنویسن . من می خوام مفقود الاثر شم تا فک و فامیل دستشون هم به جنازه ی از قیف افتاده ی من نرسه . . . آره ! من گاهی اوقات خل میشم . آقا خودمونیم . تعارف که نداریم . من گاهی تا سر حد ِ مرگ کــُس خل میشم . و من هر از چند گاهی که زیاد پیش میاد ، کــــُس ِ شعر ِ محض میگم . واسه اینکه بخندی و نفهمی این آرزو ها چقدر گریه آورن . ( حالا اصلش اینه که هوس ِ مرگ ِ دراماتیک کردم . ) این زیر میر ها هم بگم که من به سیـــگارم وفا دارم . اصلا یکی از مهم ترین آرزو هام اینه که دوباره کدئین بخورم ، سیــــگار بکشم و چاووشی گوش کنم . و یکی رو داشته باشم که با آهنگ ِ چاووشی برم توو فکرش . ( هی من بگم دارم مانیا میگیرم به خاطر ِ اون قرصا ، هی شما جماعت ِ اکثرا نفهم ، بخندین به ریش ِ نداشته ی من ) + جوهر روی کیبورد ریخته شد درچهارشنبه 8 مهر1388 15:14 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |
به طوری کاملا فیزیکی ، کــــ.ـیرم دهن ِ این پست ِ جمهوری اسلامی . . . من از یه ماه و اندی پیش ، معطل ِ اون قرصای دکتر-نویسم تا برسن اینجا . یعنی کلا کـ.ـیرم یه طور ِ عمقی توی تک تک ِ سوراخای نداشته ی این سیستم ِ ارسال ِ بسته ! مُردم بابا ! ( آره داداش ! من معتاد ، قرصی ، سیــــگاری و خیلی چیزای چیز ِ دیگه هستم ) + جوهر روی کیبورد ریخته شد درچهارشنبه 8 مهر1388 15:5 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |
بیحالیم از یه نوعیه .
یعنی یه نوع نیست . هی عوض میشه اما اصلش اینه که برطرف نمیشه . گاهی مثه آدمیم که دویده . بی نهایت ساعت ، یه فاصله ی بینهایت رو دویده و الانم که وایساده ، انگار کاری خلاف ِ قانون کرده . انگار که باید مدام و مدام بدوه . گاهی دیگه اونجوریه که انگار تمام ِ آدمای دنیا ، وایسادن به صف و هی می کنن توم . و گاهی از اون نوعیه که انگار یکی مدام داره با گوش و گردنم بازی می کنه و هی زبون میزنه . اون جوری ای که حتی نمی تونی دستت رو تکون بدی . اما لذتی توش نیست . . . ( نوشتن کار ِ احمقانه ایه . وقتی که این کلمه های مادر به خطا توانایی ِ رسوندن ِ هیچ حس و مفهومی رو ندارن ، نوشتن یعنی وقت تلف کردنی که هیچی از دردات رو تسکین نمیده . که البته گاهی ذکر ِ دوبارشون هم باعث ِ یاد آوریش میشه . منظورم اینه که ول معطلم . همین و دیگر هیچ ) + جوهر روی کیبورد ریخته شد درسه شنبه 7 مهر1388 16:19 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |
هنوز خسته ام . هنـــــــــــــــــــــــــــــــــــوز ! . . مگه یه بشر ِ سخته ی دست ِ این خدای کُس کش چقدر جا داره ؟ یه روز . دو روز ؟ اصلا بگو دو سال ، سه سال ؟ بسه دیگه . ( و راستی ، من هیچ تعهدی به نوشتن توی اینجا ندارم اما محض ِ اطلاع میگم که خونه ی جدید ِ تخمی مون اینترنت نداره . منم حوصله ندارم همش با این کامپیوتر ِ بدون ِ لیبل تایپ کنم . ) + جوهر روی کیبورد ریخته شد درسه شنبه 7 مهر1388 15:59 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |
یه چیزی هست تو مغز ِ پیچیده ی انسان ، که روانشناس ِ سابق بر این ِ ما بهش می گفت سنجاق ِ ذهنی . یعنی یه چیز یا یه حرف یا یه مکان ِ خاص توی ذهنت ، سریعا برابر بشه با یه چیز ِ دیگه که در نظر ِ آدمای دیگه شاید رابطه ای بین ِ اون چیز ِ اول و اون چیز ِ دوم نباشه ، اما برای تو هست. اونم به علت ِ یه سری خاطره که شاید حتی خودتم ندونی چی ان اما هست و اثر میذاره روی فکرای تو . و این ماجرا ، تازگی ها داره اضافه میشه به مشکلات ِ پیش ِ پا افتاده ی من ، که هی داره تکرار میشه . هـــِی . هـــِی . مثلا وقتی این رفیق ِ جدیدم ، با عشوه بهم میشه خوک ( که نمی دونم چرا این حرکت رو انجام میده ) ، من میرم به ۴-۵ ماه پیش که اون شازده کوچولوی مثلا-بزرگ ، واسه خاطر ِ اینکه مشروب خور بودم ( و هستم ) بهم می گفت خوک ! (کنایه از نجس بودن ) و خب این نرماله ه اون موقع یهو آمپرم میره روی ۳۲۰ . یا مثلا وقتی با اسم ِ حیوون ِ نماد ِ سال ِ تولدم صدام می کنه ، بازم میپرم به همون ۴-۵ ماه پیش و همون لغات ِ گوهر بار ِ شازده جون ! . . این دقیقا یکی از همون مواردیه که باعث میشه به نظر ِ آدما غیر ِ عادی ، آب نُرمال ، آدم فضائی ، دیوانه و غیره بیای . چرا ؟ چون به یه چیز ِ خیلی مسخره ، ری-اکشن ِ خیلی قوی نشون میدی . شاید به یه کلمه ، شاید به یه صفت ِ خاص ، شاید به یه مکان ، شاید به یه طرز ِ حرف زدن ِ خاص ( منظورم کاربر ِ کلماته ) ، شاید به یه حرکت ِ معمول اما نایاب ، اصلا به هرچی ، اصلا به طرز ِ نگاه کردن ِ یه بشر . اصلا به سیـــگار کشیدن مثلا ! و بله ،من دیوونه ی زنجیری خونده میشم در این مورد .
+ جوهر روی کیبورد ریخته شد درشنبه 4 مهر1388 0:56 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |
میگم آدم چقدر باید بلاگفا باز باشه که بعد ِ چند روز بی پُستی ، بشینه با کامپیوتر ِ بدون ِ لیبل ِ فارسی ِ کالج ، مطلب بنویسه ؟ . . و تازه خیلی هم بهش فشار نیاد واسه نبودن ِ لیبل ِ حروف ِ فارسی ؟ آخه چقدر ؟ + جوهر روی کیبورد ریخته شد درجمعه 3 مهر1388 18:8 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |
این یه حرکت ِ کاملا احمقانه است که آدمی که جنس ِ موهاش ذاتا چربه ، عینک ِ طبیش رو بزنه بالا ، روی موهاش . . . اصل ِ عمل خیلی کـُس خلانه نیست . کــُس خلی ِ یارو اینجا نمایان میشه که شیشه ی عینکش به گـ.ـا میره و مدام باید با دستمال تمیزش کنه . و صد البته بعدش بازم همون حرکت رو بکنه . من ؟ نه به جون ِ شما ! + جوهر روی کیبورد ریخته شد درجمعه 3 مهر1388 18:5 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |
وقتی هر دو طرف ِ یه رابطه ی خوب و
یه ذره دور که توش نیاز به ارسال ِ اس ام اس زیاده ، جفتی موبایل هاشون کیبورد ِ کامل ِ لمسی داشته باشه ، اون وقت حجم ِ نرمال ترین اس ام اس هاشون ، حد ِ اقل میشه ۲ الی ۳ تا . . . و اون خدای وجود نداشته ی مادر جـ.ـنده به داد برسه وقتی که اون دو تا موجود ِ مذکور ، به دلایل ِ مختلف ، مجبور میشن که حرفای روزانه و حتی گاهی دعواهاشون رو به وسیله ی اس ام اس ، روی همدیگه اعمال کنن . دیگه اصلا نباید تعداد ِ صفحه های اس ام اس هاشون رو شمرد . از ۵-۶ تا شروع میشه تا جایی که به خاطر ِ سنگین شدن ِ اصلاعات ِ ارسالی ، مسیج تبدیل به مولتی مدیا بشه ! ( میگم اصلا معلوم نیست که یه ور ِ این رابطه ی بالایی باید خودم باشم که اطلاعاتم اینقدر دقیقه ؟) (معلوم نیست که ؟ ) ( خوبه که معلوم نیست ) + جوهر روی کیبورد ریخته شد درجمعه 3 مهر1388 18:2 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |
|